تبليغاتX
گربه هاي انديشمند

گربه هاي انديشمند

هركجا هستم، هركجا باشم، اسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين ما من است.

بالاخره وبلاگ به دليل تحريمات ناشي از والدين و درس و مدرسه رو به تعطيلي ميرود.
از اين به بعد كمتر از هميشه پست ميدم و... خودتون بفهميد ديگه....
از دوستان اندكي هم كه تو اين مدت ضحمت كشيدن و نوشته هامو خوندن از جمله سياوش
جان(پسر داييم رو نميگم!) تشكر ميكنم  هيچ وقت فراموششون نميكنم.

يا حق

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت12:27توسط بهزاد | |

22-haftsin.jpg

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:0توسط بهزاد | |

the new adress
http://www.thoughtfulcats.coo.ir/

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت17:36توسط بهزاد |

غروب غم انگيزيست. باد سردي ميوزد. هرازگاهي غرشي اسمان را فرا ميگيرد.
باراني در كار نيست هرچند بوي باران مي ايد. درختان چون غولهاي هراسناكي
اطراف را احاطه كرده اند.
صداي خش خش پايي از دور به گوش ميرسد.
مردي كثيف با لباسهايي ژنده بي هدف در حركت است.
گرسنگي شكمش را دردناك كرده است وخستگي حركاتش را نامتوازن.
زوزه سگي از دور به گوش ميرسد
با چشماني خمار به نقطه اي خيره ميشود.
به گذشته تلخش فكر ميكند.
به خانواده اي كه اورا ترك گفته اند.
به پسري كه بدبختش كرده است. به مادر پيري كه از او رنجور است.
با خود مي انديشد كه به پايان راه رسيده است.
ديدگانش جز بنبست چيز ديگري نميبيند.
او هميشه بازنده بود. حتي در كودكي.هيچگاه نمراتش خوب نبود، در هيچ ورزشي استعداد
نداشت،هيچكس با او دوست نميشد.
انگار افريده شده بود براي اينكه شكست بخورد.براي اينكه ديگران به او سركوفت بزنند.
گونه هايش خيس شد... باران ميباريد...تپانچه را بر گيجگاهش قرار داد...
و صدايي اسمان را فراگرفت...
غرش اسمان بود !
ناگهان به خود امد ديدگانش شفافتر شد.
غنچه اي نو شگفته در برابر چشمانش ،توجه اش را به خود جلب كرد...
در تمام مدت چشمش به ان خيره شده بود ولي اكنون ان را دريافته بود...
به روزنه هاي سبززنگي در نوك درختي نگاه كرد...
هواي سرد را به گونه ديگري حس كرد.
بوي تازه شدن را استشمام كرد...
درختان ترسناك اكنون مثل خردسالاني دوست داشتني بودند كه تازه پابر اين دنيا نهاده بودند...
گلهاي ديگري را ديد. درختان ديگري را...
به خود امد دستهايش را از روي ماشه برداشت...
تپانچه را به گوشه اي انداخت.
و همانجا تصميم خود را گرفت...ميبايست از نو متولد شد.
بدنش را زير رگبار شستوشو داد.
سرش را بالا گرفت و با قدمهايي محكم به راه افتاد.

بهار بهانه خوبي براي تازه شدن بود !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:37توسط بهزاد | |

داستان گربه - قسمت دوم
در حالي كه مقر زندگانيم در برابر چشمانم رو به روشنايي ميرفت، ذهنم به تدريج به
چيدمان تكه هاي پازل ارتباط ميپرداخت.
ارتباطي كه ميان گرمي و سردي و تلاطمات بيروني و دروني، ارتباطي كه ميان اجسام گرم
و سرد يا به عبارتي برادرانم مادرم و ديگران حس ميكردم.
ارتباط عجيبي از جنس نيرو.
تمام اينها وصف ناپذير مينمود.
در اين ثانيه هاي هيجان انگيز دنياي من به وجود مي امد و اطلاعات با سرعتي باور نكردني در
ذهن به ظاهر كوچكم پردازش ميشد...
در حالي كه لحظه به لحظه تصوير برفك زده ديدگانم مراحل تكنولوژي را طي ميكرد و در حالي
كه دانش هندسي من در اين زمان به اوج تكامل نزديك ميشد، من نيز قادر به تشخيص محيط
خفخان اور، تيره، و به گونه عجيبي دوستداشتني و ارامش اور ميشدم.

اولين تصوريري كه از محيط زندگانيم تداعي شد، فضايي مكعب شكل، بزرگ با سرپوشي
استوانه اي شكل بود و در همين لحظه بود كه اسمان را شناختم.

در اينجا بد نيست  ابهامي را برطرف نمايم كه ميان اهل علم و فضيلت به اشتباه رايج شده است.
هرچند بر اين نكته واقفم كه انسانها اين اسمان را به نامهايي چون طاق، سقف، و حتي واژه
ناملموس زيرزمين ،خطاب ميكنند. متاسفانه علماي گربه سان ما نيز با تقليدي كه ناشي از عدم
خودباوري و انسان محوري(كه افت خانمانسوز جامعه گربگان است) است، اسمان را فضايي عظيم
و ابي رنگكه هنگام سفيد شدن شاشش ميگيرد و بر ما ميشاشد تصور ميكنند، من با كمال روشنبيني
و صداقت و با برهاني قاطع، اين نظريه بي ارزش را باطل اعلام ميكنم.

اسمان من زيباست.
اسمان من شاشش نميگيرد
اسمان من به رنگ غرور افرين قهوه اي
اسمان من از جنس كاگل است
اسمان من بوي خاك، بويي ناشي از حيات ميدهد
اسمان من قابل لمس است.
‍اسمان پناهگاه من است
اسمانم برايم مقدس است.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت23:8توسط بهزاد | |

داستان گربه - قسمت اول
سرما. اولين حس در زندگانيم.جسمي لزج و در عين حال زبر و خشن، بر فراز بدنم نوسان ميكرد.
لامسه دومين حس. سرماي اطرافم، نويد تابستاني گرم را ميداد. هاله اي از اجسام گرم اطرافم را
احاطه كرد بود.تجزيه و تحليل را در همان زمان اموختم.
اجسام متعدد گرم در محيطي سرد. از انجا كه خودم را نيز گرم تصور ميكردم نتيجه گرفتم اجسام
گرم موجوداتي نزديك به منند.در حالي كه اندك اندك ريشه هاي علم و معرفت در وجودم پاي ميگرفت،
حركت جسم لزج بر روي صورتم افكارم را متللاشي كرد.در دنيايي كه متشكل از سرد و گرم بود،جسم
لزج باعث رد شدن فرضيه هايم ميشد.نخير دنياي من ميبايست كمي بزرگتر ميبود.
حد فاصل خلا بوجود امده در ذهنم، فرصتي را برايم فراهم كرد تا خودم را متوجه سوراخي در قسمت
فوقاني بدنم بكنم.و در اين زمان بود كه مفهوم صدا در من شكل گرفت.
اولين صدايي كه شنيدم شامل نتهايي بم با حدفاصلي بسيار كوتاه بود.بعدها فهميدم ان را خر خر
مينامند...
حركتي در پهلويم حس كردم. مطلب عجيبيبي كه در ان زمان ذهنم را فرا گفت، اين بود كه حركت در
ان زمان لامسه اي قطع و وصل شونده اما متناسب با گرماي اطرافم بود... و ناگهان شعله منطق در
ذهنم زبانه كشيد...اري گرما با لامسه رابطه اي مستقيم داشت اما مجهول ان بود كه ايا گرما موجب
لامسه ميشود يا لامسه موجب گرما؟! در ان موقع بود كه در ذهن كوچكم همچون  شما زمزمه كردم
بگذريم... و اين بود اولين اشتباه زندگانيم. اينگونه شد كه گذشت و گذشت و گذشت...

زمان در ان دوران ناشناخته بود اين بود كه متوجه نشدم (بگذريم) چه مقدار طول كشيد. به هر حال دوران
تاريك زندگانيم، به گرماها سرماها خرخر و جسم لزج محدود نشد.شايد بتوان ان دوران را
عصر شكوفايي صداها ناميد چراكه ذهن كوچك اما چابك من به اينها محدود نشد بلكه عوالم صدا را
درنورديده و تا مرحله اي پيش رفت كه توانست در عرض چند روز به تجريه و تحليل صداها بپردازد ،نتهاي
صدا را شناخته ،تركيبات ثابت ان را حفظ كرده،و سر انجام با افتخار وارد عرصه عظيم ادبيات حيواني شود.
و اين در ان زمان جز اوج شكوفايي معنا نداشت.

با صدا مادرم را شناختم.
((خدا بگم چكار كنه اين اكبركا همرا اين تخ هشتنش. حالا باسي يك عمر بچه داري كنم...))

شخصيت مادرم نياز به معرفي ندارد.فاحشه اي به تمام معنا.حسين، عباسعلي، عبدالمطلب، مسعد پش،
فطير و... كه تنها گوشه اي از مشتريانش بودند...
تقصير خودش نبود ك..نش گشاد بود كاريش نميشد كرد...به خاطر 4تا تيكه گوشت ناقابل شايسته خانم
رئيس دربار، خودش رو به اين ناكسا ميفروخت...اين روزا اصلا حالو روز خوشي نداشت...
ميتوانستم نفرت عميقش را در اطرافم حس كنم...ولي به هرحال از ما مراقبت ميكرد.
از طرفي اين مورد توانست قدرت غالب و وصف ناپذير غريزه را در ذهنم حك كند.نفرت در عين مراقبت.
( معرفي شخصيتها را به بعد موكول ميكنم.)

زمان به همين منوال سپري ميشد و جسمم به انقلابي ديگر و البته بزرگتر نزديك ميشد.
مدتي بود، نيرويي در شمال چشمم و اندي متمايل به محور پاييني را، با زاويه 90 درجه رو به شمال،متمايل به
بالا حس ميكردم و در حالي كه مفاهيم اوليه هندسه و جهتيابي در ذهنم شكل ميگرفت جهان در برابرم
به تكامل ميرسيد.باور كردني نبود.من داشتم بينا ميشدم!!!!
ادامه دارد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت0:4توسط بهزاد | |

Namjoo - Sesong.Blogfa.Com


اگر دوست داريد مستند ساخته شده ار محسن نامجو
همچنين فول البوم اين هنرمند را دانلود كنيد به ادامه مطلب تشريف ببريد.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت19:56توسط بهزاد | |

بيشتر اوقات حسي به ما تمايل گذشتن لحظه هايمان را القا ميكند.
انگار بخشي از وجود ما براي مرگ انتظار ميكشد.
كاملا واضح است كه روح ما از حبس در يك جسم مادي رنجور است.
شايد اين يك مجازات براي ماست
و ما مانند يك گناهكار براي گشيدن حبس در اين زندان فرا خوانده شده ايم.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت19:34توسط بهزاد | |

mosadegh
راهش پر رهرو باد

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت22:38توسط بهزاد | |



چشمان خود را ميبندم
و باز در درياي افكار خود غرق ميشوم
حسي وجودم را فرا ميگيرد.
چشمانم را باز ميكنم
منظره روبه رو ابي است.
گمان ميكنم اسمان است.
اسمان چشمانم ابريست.
اسمان را بي ابر نميتوان تصور كرد.
همانگونه كه بي خورشيد.
بادي به صورتم ميزند.
بوي لطيفي مشامم را فرا ميگيرد.
مخلوطي از بوي باران و گل.
شايدم بوي كاگل.
حس خوبيست.
گوشه زاويه ديدم زرد است.
خيره كنندست.
انقدر عجيب مينمايد كه از نگاه به ان خودداري ميكنم.
به پايين نگاهي مياندازم
ابيست ارام.
تلالوي دريا.
رقص نرم نور
صداي موج
بادي دلنشين
بوي كاگل از كجا بود؟
خدا داند.
و باران ميگيرد
به ياد سهراب ميافتم.
(چترها را ببنديم زير باران بايد رفت)
به خود ميايم.
خروش دريا صداي مليح چكچك باران را محو نموده است.
به ياد اسمان ميافتم.
بي اختيار به بالا مينگرم...

خورشيد من محو شده است.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت23:14توسط بهزاد | |