تبليغاتX
گربه هاي انديشمند

گربه هاي انديشمند

we must be the change we wish to see

http://turbulency.persianblog.ir/

ادرس جدید من

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت18:20توسط بهزاد |

Header image

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت12:36توسط بهزاد |

دلبرکم
گیتار من گیوسوانت است سیمهایش
و من ضخمه میزنم بر ان و مینوازمت...تو که ناکوکیت هم خوش صداست
چه خوش صداست تلفیق صدای لطیفت با گیتارم
چه نرم است انگاه که نوازش میکنم تک تکِ فرتهایت را
نمودِ تو بر تمام گامهایم سایه افکنده است...
هار میکندم هارمونیِ قطعاتت انگاه که ریتم میگیرم بر پیکرت چون سگ
چون سگ هفت نتت را پارس میکنم...داد میکشم خارج میشوم فالش میشوم و باز همگامِ من است اکوردهایت...
میبینم در چشمانت نتهایت را و مینوازم گیسوانت را در تودر توی این نتهای سیاه و سپید و
چنگ میشوم و دولا و سلا و 400 میشود تاب تابِ مترونوم و ناگاه سوکوت. سکوت است اخر
قطعه ات.
بارها و بارها مینوازمت ولی سکوت است در جان این ملودی نا تمام.
مدلاسیونی نافرجام.

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت2:25توسط بهزاد | |

قیل تَر است انکه وبلاگش فیل.ت.ر است

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت17:38توسط بهزاد | |

در نردبانی که نه ابتدا دارد و نه اتتها ما وسطیم
میپیچیم همچون پیچک و ذره ذره بالا میرویم و پایین میرویم به امید ابتدا یا انتهایی که مقصود نهایی و هدف
پوشالی ما شاید که نباشد و نیست این فروریزش و خیزشِ ما بهر ان.  چراکه هدف همان دور چرخیدن است و
خوش خوشانمان وقتی میشود که به دور پله نردبان چند دور چرخیدیم و پله جدید را به امید پله بعدی دور زدیم.
این گونه است که هم منطق ما و هم شهوت به دور چرخیدنمان تا حدی ارضاست.
تا حدی. چراکه ارضای نهایی برای ما مرگ است و ابتدا یا انتهای نردبان رسیدن شاید.
درجه ارضای ما خود نربانی است که نه ابتدا دارد و نه انتهایی و گر انتهایی برایش بود پیچیدن های پیچک گونمان هم انتهایی داشت.
پس ارضا برای ما رسیدن به انتها و ابتداهای معلق در شهوتهای تو در توست.
ارضا برابر است با مرگ
ما از هر دو طرف محاصره ایم توسط مرگ و میلیست درونی در وجودمان به ابتداها...انتهاها...مرگ

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت14:38توسط بهزاد | |

تهران
پایتخت(پاساژ)
جایی که تولدت را جشن گرفتم
نه! تولدت لحظه ای نبود
تو هر روز متولد میشدی
هر روز پر بار تر
پر بایت تر
اقا غضنفر
تو لحظه لحظه لحظاتم را از خود سرشار میساختی
غضنفر
هر ذره از شادیم در تک تک بایتهایت میچکید
هر لبول مغزم درگیر ثانیه هایت میگشت
چشمانم را از حدقه بیرون میاوردی
سکوتم را از صدایت و تاریکیم را از روشناییت روشن میساختی
دستانم را به تحسین بالا میاوردی
اندیشه هایم را مغشوش میکردی
حماقتم را بر می انگیختی
اشکانم را جاری میساختی
اقا غضنفر!
تو دنیای موسیقی بودی
تو تجلی فروریزش the wall بودی انگاه که pink floyd از رنج زجه میزد
تو نعره های metallica بودی انگاه که روح را مینواخت از پس نتهای گیتار
تو صدای system of a down بودی انگاه که سرمایه داری را له میکرد
تو غمها و اشفتگیهای anathema بودی انگاه که ملودی قلبم را به صدا در اورده بود
تو طنز کیوسک بودی
تو چهچهای نامجو بودی
تو دنیای کلیپ بودی
تو هزاران هزار کنسرت بودی
تو 90000 تومن پول بودی
تو ارچیوی از تمام راکها و متالهای جهان بودی
اقا غضنفر
تو مرجع کاملی از فیلمهای 2010 بودی
در تو موج میزد کتاب
در تو بود هزار هزار setup
تو کرک gitarpro داشتی
تو در خود صدها نت داشتی
اقا غضنفر
در تو
زمان رنگ میباخت
صدا جان میافت
رنگ به بیرون ریخته میشد
خواب به فراموشی سپرده میشد.
اق غضنفر
تو جولانگاه ویروس بودی
تو کمک کار لپ تاب بودی
تو کم حجم بودی و پر جا
تو گیجگاه فایلها بودی
تو بی نهایت سریع بودی
غضی
غضی جان
ای رفیق نیمه راه
ای جان سوخته
ای فررارنده میلیونها بایت
ای گور پدر سایت
ای شهید راه ناصواب
غضی
اق غضنفر
ای هارد دیسک اکسترنال با ظرفیت 500 گیگ حافظه و سرعت 10 مگ بر ثانیه
تو که سوختی
ولی این را بدان و اگاه باش عشق به تک تک بایتهایت برای همیشه مالامال سینه هایم و مشدد رنجهایم خواهد بود.
بدرود
تو را به گارانتی میسپارم.

http://art-coll.narod.ru/973/cat_58/cat_19.jpeg

+نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت23:56توسط بهزاد | |

همیشه دلم از شهرم میگرفت
از افتاب گرم و بی رحمش بگیر تا ادمای خصیص و تو دارش… از نبودنای مامان تا شوخیهای بی مزه داداش…
از احمقی بچه های مدرسه
از دروغای بی پایانشون
از شلوغی تموم نشدنی کوچمون
از حماقتای راننده تاکسیم که هزاربار بهش میگفتی حقتو دارن میخورن و اخر سر رفت پیشواز اقا…
از در و دیوار اتاقم که پر از جنگولک و پستر و یادگاری بود بگیر تا اهنگایی که هزار بار میشنیدمو ازش سیر نمیشدم
از کوچه درب و داغون خونه مامان بزرگ
تا ستار زدنای تموم نشدنی دایی سر سفره ناهار تا تعارفای تموم نشدنی مامان بزرگ و حرس خوردنای اقاجون

از میدونی به اسم سید حسن نصرالله!
از سرزنشای بابا و مدیر مدرسه
تا شیطونیای باربد.پسر همسایه
از تک تک موزاییکای مدرسه
از دونه دونه خودکارام
از دونه دونه اهنگایی که pmc پخش میکرد
از همه روزمرگیهام
خسته شده بودم
بدم میومد
زده شده بودم

گفتم خدایا! (الان اشکان میگه خدای من یا خدای تو)
یه کاری کن من از این خراب شده بزنم بیرون
فقط میخوام برم یه جای دیگه
همین
اره

امروز که از راه اهن پیاده شدم
اولین چیزی که شنیدم منو مجذوب خودش کرد
یه راننده تاکسی به لحجه خودمون میگفت جوون صفایه میری بیشین تو…
انگار یه حالی شدم
میخواستم همونجا یارو رو بغل بگیرم
بگم اقاجون
یکم برام ازین چرتو پرتای همیشگیت بگو
(راننده های تاکسی یزد همین که بشینی تو ماشین شروع میکنن برات قصه گفتن از شمرو امام صادق تا فلان جدشون که خیلی ادم خوبی بوده)
ماشین حرکت کرد
خیابونای خلوت شهر حس خوبی میداد
همه چیز اشنا بود
همه چیز الهام بخش بود
حتی سید حسن نصرالله
انگار
تک تک خیابونا
تک تک دست فروشا
تک تک خونه های شهر
باهات حرف میزدن
انگار با ورود تو همه شهر به خاطرت تازه شده بود
اخر شبه
میرسم خونه
دادا درو باز میکنه
نمیتونه از گریه حرف بزنه
بابامو محکم میبوسم(بعد از مدتها)
طبق معمول مامان سر کاره
اینم یه جورایی الهام بخشه!
شنگول و منگولو میبینم که بزرگ شدن و دارن ورجو وورجه میکنن(گربهام یعنی بچه های سوسن خانومی که مفقود شد)
اول از همه میرم سر اتاقم دیوارارو رنگ زدن
پوسترارو جمع کردن
ولی جای تک تک خرابکاریهامو به یاد میارم
اینجا نوشته بودم دارم زمینشناسی میخونم
اونجا نوشته بودم قایقی خواهم ساخت
اینجا هم پوستر جیمز هتفیلد بود
صدای ماشین مامان میاد که داره وارد پارکینگ میشه
یادم به روزای کنکور میوفته که وقتی این صدارو میشنیدم سریع کامپیوتر بابا رو خاموش میکردم میدوییدم بالا کتاب میذاشتم جولوم
میخندم
گیتار کهنمو دست میگیرم
از هر فرتی هر گامی شروع میکنم یه اهنگ در میاد
بابام میگه اوووو چقد پیشرفت کردی
ولی اینارو همین لحظه یاد گرفتم
یه سر میرم خونه همسایه(امو) با باربد کشتی میگیرم…
بر میگردم خونه میزنم pmc هنوز همون اهنگای قدیمی رو پخش میکنه
وای چه حالی میده
از هیجان تا صبح خوابم نمیبره
ناهار خونه مامان بزرگیم
به یاد میارم که چقد اعضای خونوادمو دوست دارم

داییم همچنان سر سفره ستار میزنه
بابا بزرگ حرس میخوره
خالم از مریضاش میگه
تعارفای مامان بزرگم همچنان ادامه داره
ولی اینبار تمامش مثل یه اهنگ قشنگ به ادم بال میده
از لحظه لحظش لذت میبرم
تمام این روزمرگیهای قدیمی ابزارهای خوشی من شده
و دونه به دونشونو با ولع میبلعم

یه سوال اینجاس
اقا بهزاد
حاضری برا همیشه برگردی یزد؟
جواب منفیه
میخوام این 24 ساعتو بارها و بارها تجربه کنم

http://www.pictures-of-cats.org/images/stray-cats-5.jpg

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت1:13توسط بهزاد | |

این روزها نگین از همه شما عذادارتر است
شما به حال مظلومیت حسین بگریید...برایش سینه بزنید...اشک بریزید...شام بخورید...
ولی یادتان باشد زمانی که شما قابلمه به دست در صف قیمه عذاداران و سینه چاکان قهرمانمان جان میدادید ،
دختری بود و هست که صدای له شدن استخوانهای مادرش را زیر چرخهای نیروی انتظامی میشنود
مادری که هزاربار برایمان حسینی تر است

عاشورا امد

برادرها و خواهرانتان را زیر ګرفتند
و شما به حال حسینی میګریید که ازاد زیست

http://www.pharmapartners.ir/wp-content/uploads/2010/12/org-z1283715225a6658197199f6032e6462b7e4926a56e04e77d88.jpg

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت22:46توسط بهزاد | |

ما یک خاطره ایم
ما توی افکارمون،خاطراتمون، شنا میکنیم
میریم زیر اب
میایم بیرون...
نفس میگیریم...
دوباره میریم زیر اب...
خطاب به یکی از دوستام:
مواظب باش خفه نشی رفیق

پس مواظب باشیم به موقع نفس بگیریم
از شنا کردن لذت ببریم
ما خودمون این افکارو میسازیم
خودمون خاطراتی که میخوایم رو حفظ میکنیم
ما خودمون این دریا روجاری میکنیم
پس مواظب باشیم خیلی مواج نباشه
اخه گاهی خیلی ارومو قشنگه
گاهیم بدجوری طوفانی میشه

غرق نشو رفیق!!

شایدم ما فقط...
فقط یه کِرمیم
اره... مثلا کرم ابریشم
با این لعنتیا
یعنی همین افکار و خاطرات
دور خودمون یه زندون میسازیم
پر پیچ و خم
تو در تو
قرو قاطی
اعصاب خورد کن
درست مثل یه پیله
نه شاید وقعا این پیله باید دوخته بشه...
تا بعد یه پروانه بشیم
پرواز کنیم
با غرور
زیبا
ازاد!!

نه !
پیلَتو بباف رفیق!

نفس نگیر
بگذار غرق بشی
گاهی واقعا باید غرق شد.

http://msnbcmedia3.msn.com/j/msnbc/Components/Photos/071009/071009_catTrain_hmed_4p.grid-6x2.jpg

+نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت14:34توسط بهزاد | |

فشار مثانه منو از خواب بیدار کرد
نمیخواستم از خواب بیدار بشم
هنوز ۴ دقیقه مونده بود تا الارم مبایل سرو صدا راه بندازه
تازه همین که یادم به صادق زاده افتاد پتو رو محکم تر روی خودم کشیدم و از صمیم قلب ارزو کردم
ای کاش دانشگاه نداشتیم!!
الارم شروع کرد به دادو بیداد
به یاد دوران کنکور دستو گذاشتم رو دکمه snooz
گفتم ۱۰ دقیقه هم غنیمته
همین که پشت چشمم داغ شد الارم اشکان صدا کرد
مثانه هم که همچنان فشار میوورد
بلاخره بلند شدم
کورمال کورمال رفتم سمت دستشویی (بیرون تو حیاط)
هوای گرم خونه اب سرد دستشویی
فک کن چی میشه
اومدم تو خونه اشکان گفت دیدی باز ظزفا رو نشستی بهزاد؟ اخه من چیکار کنم دست تو
مثل هر روز کم کم اماده میشیم
با هم میریم سمت اتبوس
یه اهنگ گیر داده به مغزم… هی تکرار میشه
در راه اروم زمزمه میکنم….

freedom is only a hallucination That waits at the edge of the distant horizon

به اتوبوس میرسیم… همه چی عادیه
یادم میوفته مامانم امروز برا چند روز میاد پیشم
احساس خوبی میکنم…
کم کم نوبت به فیزیک میرسه
حوصله گوش کردنو ندارم
میرم اخر کلاس
یه اس ام اس میاد
بهزاد تولدت مبارک
یادم به دوست شاعرم میوفته
یادم میاد هر دو یه روز به دنیا اومدیم
اره انگار تولدمه
هیچ چیز عجیبی حس نمیکنم
یکم لرز دارم… اخه سرما خوردم…

اهنگه ول نمیکنه

And we are all strangers in global illusion
Wanting and needing impossible heaven

نوبت به غذا میرسه
به غر زدنای سجاد
به گپهای بچه ها زیر الاچیق
به شیمی جبرانی میرسیم
اخرش خودمو لو میدم
اخه یکی باید بدونه تولدمه مثلا!!

Chasing the dream as they swim out to sea
The mirage ahead says that they can be free

صدای متی اسلامی میادو بچه ها همه کف میزنن
چرا دروغ بگم؟ خیلی هم کیف کردم!
همینجا از همه همکلاسی های خوبم تشکر میکنم
نمیدونستم چی بگم
درس شروع میشه
اهنگه ول نمیکنه

The questions are screaming the answers are hiding

این کلاسم میگذره
تو راه دانشگاه سعی میکنم لابلای حرفای سجاد یکم فکر کنم
۱۹ سالمه
واقعا چیکارم؟
چه چبزایی ذهنمو مشغول کرده؟
به چه کسایی فک میکنم؟

The sickness is growing distracted condition
You can feel the disgust and smell the confusion

میرسم خونه میام پای لپ تاپ
شروع میکنم به پست نوشتن

میگفتم…
۱۹ سالمه
خیلی چیزا رو دوست دارم
خیلی چیزا رو دوست ندارم

هم خونمو دوست دارم
مامانمو دوست دارم
گربه هامو دوست دارم
گیتارو خیلی دوست دارم
دوستامو خیلی دوست دارم!!
این اهنگ تکرار شونده در ذهنمو هم خدایی خیلی دوست دارم…

Lying insane getting soaked in the rain
Draining the sky of the guilt and the shame
The nightmare is coming the clouds are descending
Pulled under two thousand metres a second

بهزاذ بیا بگیر بخواب!!!
اشکان میگه
اخه صدای کیبوردم نمیگذاره خوابش ببره
محل نمیگذارم

خیلی چیزارو هم دوست ندارم
سوپ دوست ندارم
درس دوست ندارم
دروغو دوست ندارم
احمدی نژادو دوست ندارم
ادمایی که پشت سر بقیه حرف میزننو دوست ندارم

از خیلی چیزا هم متنفرم
از روز مررگی متنفرم
از این که هر روز مثل ادمای خمار پا کامپیوتر بشینم بدون این که بفهمم چیکار میکنم
از این که پای کلاسای خسته کننده که برای ایندم هیچ دردی نمیخورن برم
از کوته بینی بعضی از ادما
از بی خیالی همه ما دانشجوهای این دانشگاه یه روز قبل از ۱۳ ابان

از فکر نکردنها
از نا اگاهی ها
از کتاب نخوندن ها
از تمام کلیشه ها
از تمام بکن نکنها
از همه بیزارم

Distilled paranoia seeped into the walls
And filled in the cracks with the whispering calls

دوست داشتم دنیامون یجور دیگه بود
دوست داشتم وقتی کسی رو دوست دارم جلوی همه فریاد بزنم دوستش دارم
دوست داشتم وقتی به چیزی اعتراض دارم بدون ترس اعتراض کنم
دوست داشتم دوستام یکم بیشتر به دنیاشون فکر کنن
بیشتر کتاب بخونن
بیشتر به سیاست و مملکتشون اهمیت بدن
دوست داشتم بجای لیست قیمت لپتاپ های جدید یا سیستم عامل فلان مبایل چند بیت از حافظ رو حفظ باشن.
دوست داشتم بجای  فکر دانلود فلان انتی ویروس یکم هم به فلسفه فکر کنند
یکم به فکر مملکت باشن
از عشق بگن
از خوبی ها بگن
از ادما بگن

دوست داشتم
امشب که مامانم میاد
با هم بریم بیرون
بارون بیاد
یهویی برم وسط خیابون
خیابون شلوغ باشه
لباسامو در بیارم
عین سگ داد سر بدم
بدون اینکه به عاقبت کارم فکر کنم
بدون اینکه به نظر دیگران راجع به خودم اهمیت بدم
ازاد

ازاد

Lie to myself start a brand new beginning
But I’m losing my time in this fear of living

http://arianrod.files.wordpress.com/2008/04/dannycavanaghjy4.jpg



12/8/89

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت23:5توسط بهزاد | |